۱۳۸۸ اسفند ۲۳, یکشنبه

خدا از همه قبول کنه

صاب مغازه وایساده بود رو پله جلو مغازش...

دو تا دختر رد شدن، یکیشون عمداً کاری کرد روسریش بیفته پایین

صاب مغازه مثل عقاب نگاه میکرد و رفته بود تو کف

1.124 ثانیه بعد یه مرده که ظاهراً آشنا بوده رد شد که ظاهراً داشته از مسجد برمیگشته

صاب مغازه برگشت بش گفت " قبول باشه حاجی" !

یه جون اون صاب مغازه عین حقیقتو گفتم